دودی که روی دل شهر نشسته است
دودی که روی دل شهر نشسته است

دودی که روی دل شهر نشسته است تبریز جان! این نامه را در روزهایی می‌نویسم که هوای تبریز، به‌جای آن‌که بوی باران و خاک خیس داشته باشد، رنگی از غبار معلق و سرفه‌های یکنواخت گرفته است؛ گویی شهر، به‌جای نفس، آه می‌کشد. شهریار تبریز / احسان شامی: گویی برف‌های دیرسال سهند هم پشت پرده‌ای از […]




دودی که روی دل شهر نشسته است

تبریز جان! این نامه را در روزهایی می‌نویسم که هوای تبریز، به‌جای آن‌که بوی باران و خاک خیس داشته باشد، رنگی از غبار معلق و سرفه‌های یکنواخت گرفته است؛ گویی شهر، به‌جای نفس، آه می‌کشد.

شهریار تبریز / احسان شامی: گویی برف‌های دیرسال سهند هم پشت پرده‌ای از دود پنهان شده‌اند و خیابان‌ها، مانند مردمانی خسته، شانه‌هایشان را کمی خم کرده‌اند.

تبریز، این شهر کهنِ پرآوازه، که قرن‌ها افقش با نسیم‌های سردِ کوهستان صیقل می‌خورد، حالا در حلقه‌ای از آلودگی گرفتار است؛ آلودگی‌ای که نه تنها ریه‌ها، بلکه خلق‌وخوی مردم را هم کم‌حوصله کرده است.

هر صبح، وقتی خورشید از پشت کوه‌های شمالی بالا می‌آید، پیش از آن‌که نورش به بام‌ها برسد، باید از لایه‌ای غبارآلود عبور کند؛ و همین کافی است تا بفهمیم چیزی در نظم طبیعی این شهر به‌هم خورده است.

تبریز، شهری که میان کوه های دو سوی شمالی و جنوبی اش، در گودی افتاده است، میان دود بی امان آلودگی و غبار معلق در با این حجم از آلودگی می زید …این ویژگی زندگی اش در گودی که در تابستان به بادهای دل‌چسب شهرت می‌داد، در روزهای سرد زمستان، باعث می‌شود دود و غبار، هفته‌ها در هوا بمانند و گلوها را سنگین کنند.

اما درد فقط دود نیست؛ درد این است که هوای شهر، سال‌به‌سال کمی بی‌جان‌تر می‌شود، و آدم‌ها، که باید در خیابان‌ها با قدم‌های سبک راه بروند، مجبورند چشم و دهانشان را با ماسک بپوشانند و امید بسته‌اند به روزی که بادها بوزند و هوا را کمی تمیز کنند.

در چنین وضعیتی، کودکانی که باید در حیاط مدرسه بدوند، اغلب در کلاس می‌نشینند و پیرمردانی که همیشه اهل پیاده‌روی بودند، ترجیح می‌دهند خانه بمانند. این‌ها فقط عدد و آمار نیست، این‌ها تغییر در ریتم زندگی یک شهر است.

می‌دانی تبریز!

هر شهری یک روح دارد؛ روح تبریز همیشه در خنکای صبحش، در بادهایی که از سوی سهند گذشته‌اند، و در آسمان پاکِ آبی‌فامش بوده. وقتی این آسمان کدر شود، روح شهر هم رنگ می‌بازد. و این چیزی‌ست که مردم تبریز خوب حس می‌کنند: وقتی پنجره را باز می‌کنند و هوای تازه‌ای برای تنفس نیست، وقتی درختان خیابان‌ها لایه‌ای از دوده بر برگ‌هایشان نشسته، وقتی حتی پرندگان، کمتر در حیاط‌ ها آواز می‌خوانند.

اما هنوز امید هست؛ امیدی که در خود مردم جریان دارد. مردم تبریز همیشه بلد بوده‌اند برای شهرشان کاری کنند، چه در ساختن بازار، چه در ایستادگی در برابر سرما، چه در همیاری‌های روزگار سخت. و امروز هم اگرچه گرفتاری هوا سنگین است، اما دل‌ها هنوز سبک نشده‌اند.

جوانانی هستند که مبارزه برای محیط‌زیست را جدی گرفته‌اند؛ گروه‌هایی که درباره کاستن از مصرف سوخت، کاستن از تردد بیهوده، کاشتن درختان بیشتر، و پیگیری جدی قوانین حرف می‌زنند. این صداها اگر بیشتر و پیگیرتر شنیده شود، شاید بار دیگر آسمان تبریز از آلودگی رها شود… دستگاه شهرداری، برای همدلی با مردم حمل و نقل عموم را رایگان می کند تا بتواند سهمی در این میانه داشته باشد.

و با همه‌ی این‌ها، گمان می‌کنم روزی دوباره، وقتی برف آرام بر کوچه‌ها می‌نشیند و مردم پنجره‌ها را باز می‌کنند، نفس عمیقی خواهند کشید و خواهند گفت: «هوا دوباره از آنِ تبریز شد. » شاید این روز نزدیک نباشد، اما دور هم نیست؛ اگر همه، از کوچک‌ترین رفتار تا بزرگ‌ترین سیاست، به این فکر کنیم که هوایی که تنفس می‌کنیم، میراث مشترک ماست.

تبریز جان! این نامه نه گلایه است و نه ناامیدی؛ تنها یادآوری است که شهری با این پیشینه و این زیبایی، شایسته‌ی هوایی پاک و آسمانی روشن‌تر است. همان‌طور که رودها و جویبارها برای زنده‌ماندن به باران محتاج‌اند، تبریز هم برای جان‌داشتن، به هوای سالم نیاز دارد.

پاینده باشی تبریز

پاینده باشی ایران