هزاره‌ی مقبره‌الشعرا؛ بیداری تبریز، از خواب بتن تا رستاخیز سرخاب
هزاره‌ی مقبره‌الشعرا؛ بیداری تبریز، از خواب بتن تا رستاخیز سرخاب

هزاره‌ی مقبره‌الشعرا؛ بیداری تبریز، از خواب بتن تا رستاخیز سرخاب مسابقه ویرانگر ساختن برج‌های بی‌شناسنامه، تراکم‌فروشی‌های بی‌رویه و تاخت‌وتاز بی‌رحمانه‌ی بتن و آسفالت، در دهه‌های گذشته کالبد کهن‌شهر تبریز را از درون تهی ساخته و سیمای آن را به ماکتی خاکستری و ملال‌آور بدل ساخته است؛ خطایی راهبردی که متأسفانه کلان‌شهرهای جهان در حال گذار […]




هزاره‌ی مقبره‌الشعرا؛ بیداری تبریز، از خواب بتن تا رستاخیز سرخاب

مسابقه ویرانگر ساختن برج‌های بی‌شناسنامه، تراکم‌فروشی‌های بی‌رویه و تاخت‌وتاز بی‌رحمانه‌ی بتن و آسفالت، در دهه‌های گذشته کالبد کهن‌شهر تبریز را از درون تهی ساخته و سیمای آن را به ماکتی خاکستری و ملال‌آور بدل ساخته است؛ خطایی راهبردی که متأسفانه کلان‌شهرهای جهان در حال گذار را در چنبره‌ی پدیده‌ای مخرب به نام «بی‌مکانی»Placelessness)) گرفتار کرده است.

 شهریار تبریز/بیژن آقابیگی: ادوارد رلف، فیلسوف و از اساتید به‌نام جغرافیای شهری، دهه‌ها پیش با نگاهی ژرف‌نگر هشدار داد: «شهری که پیوند ارگانیک جغرافیایی و تاریخی خود را با بستر خویش بگسلد، دیری نمی‌پاید که به زیستگاه ارواح سرگردان بدل می‌شود» فضایی که در آن شهروند «مسکن» دارد، اما از نعمت «خانه، ریشه و تعلق خاطر» محروم است.

مارک اوژه، انسان‌شناس برجسته فرانسوی نیز در تبیین این بحران، از تکوین «مکان‌های غیر»(Non-places) سخن می‌گوید؛ فضاهایی گذرا، بی‌هویت و فاقد حافظه جمعی که انسان در آن‌ها تنها یک «مصرف‌کننده» یا «رهگذر» است، نه شهروندی ریشه‌دار.

نسل امروز تبریز که در میان این پوسته‌های صلب، سیمانی و دیوارهای خاکستری نفس می‌کشد، از چیزی بسیار ژرف‌تر از گره‌های ترافیکی یا کمبود سرانه‌های خدماتی رنج می‌برد؛ این رنج، یک «تشنگی مفرط و جانکاه در روح‌جمعی» است؛ تشنگی برای اصالت، معنا، پیوند با گذشته و تکیه‌گاهی مطمئن که تاریخ و هویت جمعی به انسان می‌بخشد، در چنین خفقان کالبدی و روانی، احیای محور تاریخی سرخاب و برپایی رخداد ملی و بین‌المللی هزارسالگی مقبره‌الشعرا، نه یک پروژه‌ی عمرانی سلیقه‌ای یا تشریفات روتین مناسبتی، بلکه یک «پادزهر حیاتی» برای نجات روان جامعه از مسخ‌شدگی و فراموشی تاریخی است.

کوین لینچ شهرساز و نویسنده آمریکایی و خالق کتاب‌های تاثیرگذار « سیمای شهر» و « تئوری شکل خوب شهر»در پژوهش‌های کلاسیک و مرجع خود پیرامون «سیمای شهر» به‌صراحت اثبات کرد که تعادل روانی و آرامش ذهنی انسان‌ها در محیط‌های شهری، به‌شدت به «خوانایی» بستر زیست‌شان وابسته است. شهری خواناست که نشانه‌ها، خاطره‌ها، لبه‌های طبیعی و گره‌های تاریخی‌اش در امتداد یکدیگر، پناهگاهی امن برای تخیل و تعلق خاطر ذهن بسازند.

هنگامی که رشته‌کوه کهن «سرخاب» (عینالی) با آن رگه‌های اخرایی، تپه‌ماهورهای سرخ‌فام و سیمای زمین‌شناختی منحصربه‌فردش، پشت دیوارهای بلند و ناهمگون ساخت‌وسازهای مدرن پنهان می‌شود؛ و وقتی «مقبره‌الشعرا» با خوابگاه چهارصد سخنور، عارف و اسطوره‌ی تاریخ تمدن این سرزمین به حاشیه‌ای مخروبه رانده می‌شود، شهروند در شهر خویش دچار بیگانگی اگزیستانسیال می‌گردد. 

مانوئل کاستلز جامعه‌شناس اسپانیایی و خالق اثر سه‌جلدی «عصر اطلاعات» در نظریه بنیادین خود میان «فضای جریان‌ها» و «فضای مکان‌ها» تمایز قایل می‌شود، او هشدار می‌دهد که نظام سرمایه‌داری جهانی و تکنوکراتیک، همواره می‌کوشد مکان‌های اصیل، پرخاطره و هویت‌مند را به نفع شبکه‌های انتزاعی جریان سرمایه و کالا ببلعد. پاسخ مدیران خردمند و نهادهای مدنی در برابر این یورش ساختاری، تسلیم مطلق نیست، بلکه بازآفرینی و سنگربندی در پشت «مکان‌های اصیل» است.

مقبره‌الشعرا در کالبد تبریز، دقیقاً همان «گره کانونی و معنایی» شهر است؛ میدانی هویتی که می‌تواند کالبد پراکنده و آشفته‌ی کنونی را مهار کرده و به آن ثقل، تعادل و نظم تمدنی ببخشد. از این منظر، نظریه «حق به شهر» هنری لوفور نیز به یاری ما می‌آید؛ حق به شهر یعنی بازپس‌گیری حق تولید فضا از چنگال تکنوکراسی بی‌روح، و بازگرداندن شهر به دست شهروندانی که سزاوار زیست در بستری معنادار و انسانی‌اند.

بازخوردها، واکنش‌های عاطفی و اشتیاق شگرف نخبگان، دانشگاهیان، اهالی قلم و نسل جوان در قبال آغاز دوباره فرآیند ساماندهی مقبره‌الشعرا و مطرح‌شدن آیین هزارسالگی آن در پارلمان شهری، هرگز تصادفی نیست. نسلی که در میان بحران‌های تورمی، تنش‌های معیشتی و سردرگمی زیست دیجیتال دست‌به‌گریبان است، بیش از هر زمان دیگر تشنه لمس ریشه‌های خویش است. جامعه‌شناسان شهری به درستی گوشزد می‌کنند که پل‌ها، تونل‌ها و بزرگراه‌ها تنها تن شهر را جابه‌جا می‌کنند، اما آنچه «شهروند» را می‌سازد و سرمایه اجتماعی خفته در اعماق جامعه را بیدار می‌کند، اتصال ارگانیک به هویت جمعی است.

وقتی جوانی در تبریز چشم باز می‌کند و درمی‌یابد که زیر خروارها خاک این کوهپایه، مزار قطران، خاقانی، اسدی طوسی، همام تبریزی و شهریار تنیده شده است، احساسی از «تعلق و غرور مدنی» در درونش جوانه می‌زند. این پیوند هویتی، دقیقاً همان نقطه‌ی عطفی است که تاب‌آوری اجتماعی را در برابر آسیب‌های روانی بالا می‌برد، از خودبیگانگی نسل جوان را درمان می‌کند و مانع از گسست نسلی و فرار سرمایه‌های انسانی می‌گردد. هویتی که ریشه در سرخاب داشته باشد، سد محکمی در برابر توفان‌های بحران‌های اجتماعی است.

جهان توسعه‌یافته مدت‌هاست از دوران خام توسعه‌ی تک‌بعدی و بتن‌محور عبور کرده است. مدیریت شهری معاصر به‌خوبی آموخته است که هویت فرهنگی و میراث تاریخی نه یک ویترین تزیینی پرهزینه، بلکه قدرتمندترین موتور محرک اقتصاد شهری و دیپلماسی بین‌المللی است. مرور تجربه‌های موفق جهانی، ژرفای این گزاره را به خوبی نمایان می‌سازد:

بیلباو (اسپانیا): شهری صنعتی، خاکستری، آلوده و در سراشیبی افول اقتصادی در دهه ۹۰ میلادی، با یک تصمیم راهبردی در بازتعریف هویت فرهنگی و معماری (خلق موزه گوگنهایم توسط فرانک گری)، اقتصاد ورشکسته خود را به قطب جهانی گردشگری فرهنگی و میلیاردها دلار درآمد پایدار بدل ساخت.

قونیه (ترکیه): شهری نسبتاً خشک و محصور در فلات مرکزی آناتولی، تنها با تکیه بر مقبره و اندیشه‌ی مولانا و تعریف یک فستیوال مستمر و دیپلماسی ادبی، سالانه میزبان میلیون‌ها گردشگر بین‌المللی است و جریان عظیمی از توسعه و ثروت را به کالبد خود تزریق می‌کند.

ادینبرو (اسکاتلند): با اتکا به مشاهیر ادبی، نویسندگان بزرگ و بافت کهن معماری‌اش، عنوان نخستین «شهر ادبیات یونسکو» را از آن خود کرد و اکنون اقتصاد فرهنگ و رویدادهای ادبی، ستون فقرات اشتغال و پویایی این کهن‌شهر است.

حال این پرسش بنیادین مطرح می‌شود: آیا شهری چون تبریز با بیش از چهارصد ستاره درخشان آسمان ادب، عرفان و فلسفه، پیشینه‌ی درخشان تمدنی و قرارگیری در چهارراه تاریخی جاده ابریشم، پتانسیلی کمتر از قونیه، بیلباو یا ادینبرو دارد؟ پاسخ روشن است؛ موانع اصلی در این مسیر، کمبود منابع نیست، بلکه «فقدان اراده‌ی ساختاری، انقطاع مدیریت نهادی و غفلت از دیپلماسی شهری» است که تاکنون این گنجینه‌ی بی‌بدیل را در محاق رکود نگه داشته است.

شهرداران پیشرو و متفکران مدیریت شهری بر یک اصل طلایی توافق دارند: «شهری که فقط با سیمان، جدول و قیر اداره شود، نه زیستگاه انسانی، که یک خوابگاه بزرگ صنعتی است.»

در پارادایم نوین اداره‌ی کلان‌شهرها، بودجه‌گذاری برای پروژه‌های هویت‌ساز نظیر ساماندهی اکوپارک فرهنگی سرخاب و میزبانی آیین هزارسالگی مقبره‌الشعرا، هزینه جاری یا اتلاف منابع تلقی نمی‌شود؛ بلکه سرمایه‌گذاری استراتژیک با بالاترین نرخ بازگشت اجتماعی، روانی و اقتصادی است. مطالبه‌گری دقیق پارلمان شهری و تأکید شهردار بر تعیین تکلیف نهادهای مسئول، گامی به سوی شکستن بن‌بست‌های بوروکراتیک است. رویداد دوم دی‌ماه نباید به برگزاری یک همایش تشریفاتی یا جشنی چندروزه تقلیل یابد؛ این تاریخ باید «نقطه عطف استقرار قرارگاه دایمی رنسانس فرهنگی تبریز» باشد.

دستگاه‌های متعددی در این حوزه دارای تکالیف قانونی زمین‌مانده هستند؛ از وزارت میراث فرهنگی و وزارت راه و شهرسازی گرفته تا مدیریت شهری و دانشگاه‌ها. هماهنگی بین‌نهادی و گسیل داشتن اراده‌های پراکنده به سمت یک هدف ملی، شرط لازم برای موفقیت است. شهروند امروز تبریز وقتی نظاره‌گر تعهد صادقانه‌ی مدیریت شهری به حفاظت از داشته‌های تاریخی‌اش باشد، خود را نه یک تماشاگر منفعل، بلکه شریک استراتژیک در رستاخیز شهر خویش خواهد یافت.

بتن و آسفالت هرگز نتوانسته‌اند حافظه تاریخی یک ملت را مدفون کنند؛ آن‌ها حداکثر توانسته‌اند خرد جمعی را به خوابی سنگین فرو برند. رویداد هزاره مقبره‌الشعرا، زنگ بیداری و نقطه پایان بر این رخوت مدیریتی است. تبریز اگر می‌خواهد بار دیگر در افق تمدنی ایران و جهان بدرخشد، باید از ریشه‌های مدفون خود در دامان کوه سرخ‌فام سرخاب جرعه‌نوش اصالت شود. تشنگی روح این کلان‌شهر تاریخی، جز با زلال معرفت، بازآفرینی کالبدی و پیوند دوباره‌ی نسل امروز با مفاخرش درمان نخواهد شد؛ و این، رسالتی تاریخی و گران‌سسنگ است که تعلل در آن، خیانت به آینده‌ی این کهن‌دیار خواهد بود.

مدیران شهری باید بدانند که کلان‌شهرها نه با آهن و آسفالت، بلکه با قوام روح‌جمعی و نشانه‌های هویتی زنده‌اند. مقبره‌الشعرا تنها مزار شاعران نیست، بلکه سنگر رهایی تبریز از بی‌مکانی و نقطه آغاز رنسانس فرهنگی کهن‌شهر است.